|
عشق مترسک حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود
|
چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا سر یاس بتواند نهاد.
با یقین سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم و با امیدی بی شکست از بستر سبزه ها با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست ! فریادی و دیگر هیچ !!! [ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 19:27 ] [ ناهید رضاپور ]
[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 16:14 ] [ ناهید رضاپور ]
چشم چشم دو ابرو، دو ابروي کموني [ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 17:43 ] [ ناهید رضاپور ]
گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند کوتاه پیش قد بت من کشیده اند زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند امروز سر به دامن دیگر نهاده اند آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ بهر ملامتم همه گردم کشیده اند کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند حال دلم مپرس و به چشمان من نگر صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند سیمین ! در آسمان خیال تو ، یادها همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند عشقت ستارهی بختم را تیره و تار میکند... در زندگیام ماه طلوع میکند.
دستم در خانهی دستان تو نیست.
دست تو آرزوست دست من آزمند
[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 0:4 ] [ ناهید رضاپور ]
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای [ دوشنبه یکم شهریور 1389 ] [ 23:40 ] [ ناهید رضاپور ]
عشق در کوچه و برزن پیداست کودکان خنده کنان می رقصند دل و دلدار و می ناب به راست قاصدکها همه سرزنده ز عشق بوی نرگس نفس باد صباست دل و دین همه یک رنگ شده اشک گل خرقه خوبان خداست همه را گفتم از این وادی عشق خواب من خود گذر خاطره هاست
[ دوشنبه یکم شهریور 1389 ] [ 23:37 ] [ ناهید رضاپور ]
من نه عاشق بودمو نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من من خودم بودم و یك حس غریب كه به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت گر چه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم هر پنجره ای كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افكار پلید من به دنبال نگاهی بودم كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید آرزویم این بود دور اما چه قشنگ كه روم تا در دروازه نور تا شوم چیره به شفافی صبح به خودم می گفتم تا دم پنجره ها راهی نیست من نمی دانستم كه چه جرمی دارد دستهایی كه تهیست و چرا بوی تعفن دارد گل پیری كه به گلخانه نرست روزگاریست غریب من چه خوش بین بودم همه اش رویا بود و خدا می داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود [ دوشنبه یکم شهریور 1389 ] [ 23:25 ] [ ناهید رضاپور ]
[ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 11:47 ] [ ناهید رضاپور ]
![]() باز هم آمدی تو بر سر راهم ای عشق می کنی دوباره گمراهم
[ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 11:46 ] [ ناهید رضاپور ]
[ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 11:45 ] [ ناهید رضاپور ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |